روز گرفتن درس های زیاد!
توسط امیرحسین
با تمام خستگی و کوفتگی امروز دیدم اگر واقعا در مورد امروز ننویسم ، واقعا در حق خودم و دفتر خاطراتم جفا کردم …
نمی دونم چی بگم … خیلی از خودم راضی نیستم! این مدت خودم رو درگیر یه پروژه کردم ( کاملا شخصی و بدون فشار از بیرون ) که خیلی ذهن من رو مشغول کرده ، چون واقعا هر پله که توی این پروژه پیش می رم خیلی چیز ها یاد می گیرم . ولی مشکل من با خودم اینه که فرعیات رو فدای اصل قضیه کردم.
انجام این پروژه اینقدر ذهن من رو مشغول کرده بود که اصلا نتونستم برای امتحان امروزم ( درس مهندسی نرم افزار ۱ ) تمرکز کنم، نه که نخونم ها خوندم ،ولی چه خوندنی ! از ابتدای صفحه شروع می کردم به خوندن ، به اخر صفحه که می رسیدم یک جمله هم از اون صفحه یادم نبود ، جون اصلا تمام حواسم هر لحظه جای دیگه ( همین پروژه) بود.
شاید برای خیلی ار هم رشته ای های من (مهندسی نرم افزار) درس های دانشگاه مهم نباشه و فقط دنبال گرفتن مدرک و کار بیرون هستند ، ولی من طور دیگه ای فکر می کنم .به نظر من توی دانشگاه آدم چیز هایی یاد می گیره که دیگه هیچ وقت به اون ها بر نمی گرده و وقتی وارد کار شد و به کار های سطحی پرداخت، همیشه از اصول ( درس های دانشگاه) لنگ می زنه و باز هم نمی دونه مشکلش کجا بوده!
بگذریم ….
اتفاق دیگه ای که امروز افتاد همراهی من با یکی از بهترین دوستانم (و در واقع استادم (!))در اختتامیه جشنواره وب ایران یود.درسته که سطح برگزاری اختتامیه خیلی خوب نبود و ما ساعت های زیادی سر پا بودیم ولی در کل انگیزی خوبی برای من بود.متاسفانه هیچ کدوم از سایت های خودم + + در این جشنواره در کاندیداها نبود.
درسته من هم با تندیس اون عکس گرفتم ، ولی اصلا شیرینی توش نبود!شاید یک نوع احساس حسرت ( از نوع مثبت و جلو برنده ) باهاش همراه بود.باز هم رسیدم به اینجاو به خودم تلنگری زدم و گفتم :
دیدی مهندس … دیدی دهن با حلوا حلوا شیرین نمی شه! دیدی اگه یه جا بشینی و بگی من بادم ، من بلدم کار پیش نمی ره! اگه مرده عملی یا علی بیا وسط.موفقیت با حرف زدن به دست نمی اد با اینکه چند نفر ازت تعریف کنند ، برای موفقیت باید استخون خورد کرد..! و تا دیر نشده برو زیر باز این خورد شدن ها!
با دید واقع بینانه ، حقم هم نبود!ایشالا می خوام برای سال آینده یه برنامه ریزی درست بکنم … یه برنامه ریزی که خارج از کلیشه باشه و بتونم برای خودم حرف بزنم.
مورد بعدی شیرینی امروز …
خبر ازدواج یکی از بهترین دوست ها و همکلاسی هام بود.این دوست ما حافظ کل قرآن کریمه.وقتی خبر عقدش رو به من داد خیلی شوکه شدم (البته به شدت خوشحال شدم) ، امروز مدتی در موزد ازدواج باهاش صحبت می کردم .اون در مورد ازدواج می گفت ، از این که چقدر ازدواج رو راحت گرفته … واقعا اونقدر هم که فکر می کنیم سخت نیست ااا! :)
تو اواخر امروز هم با دوستان رفته بودیم بیرون و باز هم بحث داغ سیاسی !
بارم خیلی جالب بود ، شبهاتی که می گفت ، صحبت های که می کرد.بماند که چی می گفتیم ،ولی اخرش یه جمله بهم گفت :
تو هم درست می گی ها! من توی این زمینه علمم کمه و باید برم مطالعه کنم.البته من هم خودم فهمیدم که چقدر علمم کمه و من هم خیلی باید برم مطالعه کنم ! :)
* اون بنده خدا رو که همه شناختند که ازدواج کرده :) ! بیچاره به من گفته
بود به کسی نگم.سید جون شرمندم داداش.
*توی کنفرانس افرادی سخران به زبان انگلیسی صحبت می کردند.از اینکه حدود
۸۰ درصد صحبت هاشون رو می فهمیدم ،خیلی حال کردم
نظرات
بابا دمت گرم امیرحسین!
سید گفته به کسی نگی، بعد یه راست اومدی خبر عقدشو گذاشتی تو سایتت؟! D:
“شعری در خاک”
مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای ست
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست
“فاضل نظری”
چه اشکالی داره…
می خواستم برای بچه ها انگیزه بشه :)
سید ****
*پاسخ امیرحسین*
شاید آقا سید نخواند اسمشون رو کسی بدونه!
به اضافه ی محمدش
چند شب پیش به سید گفتم که از ماجرای عقدش خبردار شدم(البته با کلی طول و تفسیر) بیچاره کلی جا خورد اولش مونده بود که حاشا کنه یا تأیید. بعد گفت از کی شنیدی؟
منم گفتم جایی خوندم از کسی نشنیدم …
خلاصه آخرش آدرس سایتت رو بهش دادم، بنده خدا حتی خبر نداشت این سایت مال کیه
البته بهش گفتم نویسنده قصدش خیر بوده ها!!! :)
;)