چند کلمه ای با آقای رییس جمهور

نویسنده:
۸ شهریور ۹۳

جناب آقای حجه السلام دکتر حسن روحانی رییس جمهور ایران

سلام آقای رییس جمهور

من یکی از میلیون ها نفری هستم که به شما رای ندادم، ولی احترام شما برای من و همه ما واجبه… چون دارید برای ما زحمت می کشید.

نمی دونم صدای من از ته جهنم به بهشت برینی که شما در ذهن خودتون ساختید می رسه یا نه… ولی چند کلمه ای با شما حرف دارم.

می خواستم بگم این ملت ما برای عذت و شرف خودشون خون دادند، جوان هاشون رو دادند، از همه چیزشون گدشتند که خدایی نکرده استقلال و عزتشون زره ای پایمال نشه . این رو گفتم که بگم این چیز ها، ارزشش خیلی بیشتر از اون پول هایی هست که شما برای آزاد کردنش حاضرید از هر چیزی بگزرید!

شما بیا بگو اگر کمر این دشمن رو هم به زمین بزنی چقدر پول آزاد می کنی با این مذاکرات؟! من قول می دم با این مردمی که من می شناستم، همه حاضرند (با همه نداری و بدختی هاشون) پول هاشون رو روی هم بگزارند و به شما بدهند، ولی اینطور غرور و عزتشون پایمال نشه آقای رییس جمهور

تحریم ها علیه ایران جدید نیست

من واقعا شک دارم اگر انسان آزاده ای باشه و این همه گستاخی به ملت رو ببینه و به خودش نلرزه

واقعا سوال من اینجاست که دیگه چه اتفاقی باید بی افته که شما هم به خودتون (از این رفتارها) بلرزید!؟

همین طور که  شما حس موفقیت می کنید در این مداکرات و لبخند می زنید، اون ها هم باز سر ما رو بیشتر فشار میدهند پایین!؟ این ها رو وقتی دنیا داره می بینه شما چطور انکار می کنیدتوهم تا کی !؟

مقامات مذاکره کننده ایرانی از تحریم های جدید اطلاع داشته اند

حرف ما جهنمی ها (که خودتان ما را فرستادید) این است که هرچقدر که می خواهید خوش بین باشد! ولی عزت مردم ایران قابل معامله نیست… حواستان باشد اگر مردم حجب و حیا نشان می دهند دلیلی بر نفهمیدن و ندانستن نیست! شک نکنید ما تا آخرین قطره خونمان پای ارزش هایمان هستیم.

 

—————————

پس نوشت 1: من دوست ندارم بحث سیاسی کنم، ولی اگر ما به زبان نیاوریم واقعا فکر می کنند مملکت گل و بلبل ساخته اند و مخالفان را در جهنم جای داده اند! (امان از ادب)

پس نوشت 2: من قبلا هم در مورد ادبیات رییس جمهور گذشته اظهار نظر کرده ام، ولی این مورد نوبر است!

پس نوشت 3: همچنین من قبلا در مورد فوتبال و جابه جایی این همه پول بیت المال هم صحبت کردم و هنوز پای حرفم هستم.

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 4.0/4 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

دلم تنگه واسه عادی بودن

نویسنده:
۷ شهریور ۹۳

IMG_1782

سلام

بچه که بودم یه دوستی داشتم به اسم مجید (که الان دوستیمون در حد داستن شماره هم دیگست) که به خاطر زبون شیرینش همیشه مورد توجه همه بود… انصافا مجید پسر خیلی خوبی هم بود و خود من واقعا دوستش داشتم و دارم.

داشتم می گفتم که زبون شیرین آقا مجید همراه با ته لحجه شیرینش همیشه حس خوبی برای همه ایجاد می کرد و باعث می شد که آقا مجید همیشه سر زبون ها باشه … یادمه اون موقع ها من هم خیلی دوست داشتم سر زبون ها باشم و همه از من صحبت کنند (خواستم بگم استارت این قضیه از اونجا شروع شد)

خلاصه اینکه هم نشینی با داداش مجید گلم کم کم روی من اثر کرد و با بزرگتر شدن من این موضوع جلوه بیشتری پیدا کرد ، البته آدم هایی بودند که تو دوران زندگی من، که من به خاطر اخلاقشون به سمت اون ها کشیده می شدم و بعد از مدتی می دیدیم نوع برخورد اون ها داره در من شکل می گیره (مثلا آقای منظوری دبیر ریاضی راهنمایی، اساتید تاتر در دوران دبیرستان، استاد و داداش گلم پوریا اسدی، اساتید دانشگاه مثل آقای دکتر جواد زاده و …)

من تا یاد دارم دوست داشتم که همیشه سر زبون ها باشم و همیشه از همه اطرافیانم یه سرو گردن جلوتر باشم، و برای همین واقعا هم زحمات زیادی کشیدم (البته واجبه که اینجا بگم این تنها دلیل زحمت کشیدن من نبوده و بعد ها چیز های خیلی مهمتری شدند دلایل زحمت های شبانه روزی من) توی همه زمینه ها فعالیت می کردم و معمولا با توکل به خدا موفق هم بودم (دست بوس ماردم هستم) از ورزش گرفته تا هنر و کار و برنامه نویسی و فن بیان و …

حالا هم فکر می کنم واقعا به اونجا رسیدم، منظورم جاییه که نظر خیلی از افراد رو تو مسائل مختلف جلب می کنم و می تونم آدم ها روبه خودم  جذب کنم (این کار واقعا هنر می خواد، که هم ذاتیه هم اکتسابی) و خدا رو شکر می کنم که دوستان و همکاران خیلی خوب و عزیزی هم دارم.

ولی…

ولی حالا …

ولی حالا به جایی رسیدم که دیگه نمی خوام اینطوری باشم، نمی دونم چرا دوست دارم کسی حواسش به من نباشه ، آسه برم ، آسه بیام… تنه ام هم به کسی نخوره… اصلا کسی من رو یادش نیاد!

واقعا حس اینکه آدم بدونه کسی و کسایی بهش فکر می کنند خوبه، ولی من دیگه این حس رو ندارم و دیگه نمی خوامم داشته باشم… واقعا دوست دارم عادی باشم!

می خوام اعتراف کنم که دیگه برام سخت شده…

مشکل اینجاست که وقتی آدم فکر می کنه که دارند بهش فکر می کنند (مثل بازیگر ها و خواننده های معروف که من اصلا هیچ کدوم این ها نیستم) خودش حواسش از جای اصلی جدا می شه و می ره تو حاشیه! باعث می شه که فکر و ذهن و ذکر آدم دنیوی بشه و آدم آخرتش از یادش بره (مثال کم نیست تو این زمینه)

خدایا بازم کمکم کن… همین

————————

پس نوشت 1: شاید الان دارم به این فکر می کنم که خودم رو خیلی دسته بالا گرفتم و جوگیر شدم (یعنی اونقدر ها هم که می گم برج طلا نیستم) ولی این حسیه که واقعا الان دارم و لازم دونستم که به زبون بیارمش

پس نوشت 2: می دونم مدت زیادی نبودم، ولی خودمم نمی دونم چرا نبودم، ولی می خوام از این به بعد بیشتر باشم و بیشتر بنویسم… شاید یک برگشت به عقب حالم رو بشتر خوب کنه

پس نوشت 3: دوستان و اقوام گلم لطفا از این مطلب هیچ برداشتی نکنید! اینکه پس فردا اولش بشه بگید فلانی اینطوری نوشت… شروع کنید بگید : حتما قلانی … [بیخیال بابا]  بخونید و رد شید!

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.8/4 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

از الکامپ چه می خواهیم؟

نویسنده:
۱۷ آذر ۹۲

بازنشر این مطلب در خبرگزاری فارس

سلام

امسال هم بنا به سنت هر سال از نمایشگاه الکامپ تهران بازدید کردیم، درکل می توان گفت نمایشگاه، تفاوتی به نمایشگاه های سال گذشته نداشت، و همان شرکت ها با همان غرفه ها، با همان رنگ و لعاب حضور داشتند.

البته دید من امسال به نمایشگاه، با سال های گذشته متفاوت تر بود، سال ها ی گذشته هدف فقط بازدید از نمایشگاه بود ( با این مظمون که ما هم رفتیم نمایشگاه!) ولی امسال به واسطه کارم، با چند صورت سوال جدی از نمایشگاه بازدید کردم و از هدف اصلی از مرور غرفه ها، به نوعی یافتن پاسخی برای سوال های خودم بود! و همین هم باعث شد که بتوانم ارزیابی بهتر از نمایشگاه داشته باشم.

بعد از بازدید و کمی تفکر عمیق در مورد سوال ها و جواب هایی که گرفتم، به این نتیجه رسیدم که انگار هدف ما از برگزاری نمایشگاه الکامپ گم شده است! یعنی واقعا نمی دانیم که هدفمان از برگزاری چنین نمایشگاه بزرگ و پر زرق و برقی چیست!

آن چیزی که من دوست داشتم ببینم ( و انتظار آن رو هم داشتم ) آشنایی با شرکت های کوچکی که با هدف های بزرگ راه اندازی شده اند و به طور درست و رضایت کننده در راستای اهدافشان پیش رفته اند، شرکت هایی که توانسته اند برای گلوگاه های IT  این کشور راهکار عملی ارائه کنند. البته کم نبودند شرکت های بزرگی که دست آورد های کلان هم داشتند، ولی به نظر من هدف از برگزاری نمایشگاه این هست که اون شرکت هایی که با توان شخصی ( ونه پشتیبان دولتی) و اتکا به علم اعضا هستند بتوانند ، توانایی ها و خدمات خودشان رو ارائه کنند. که متاسفانه جز معدود غرفه هایی (کم رنگ و کم اثر) چیز بیشتری یافت نشد.

البته واضح است که در کنار غرفه های چند ده متری، با طراحی چند طبقه، و لباس ها و دکور های مجلل، آن شرکت هایی که باید پیدا باشند، پیدا نمی شوند!

البته نکته مثبتی که می شه به آن اشاره کرد، این بود که توی نماشگاه می شد با مسئولین و کارشناسان شرکت های بزرگ به صورت حضوری دیدار کرد و در مورد کار و ایده های آن ها صحبت کرد و شاید هم ارتباط گرفت، که البته این مستلزم این بود که خود شما هم از مرکز معتبری باشید تا بهتر جوابتان را بدهند! و اگر اینطور نبود شما حد اکثر می توانسید با یک کارشناس نه چندان سطح بالا ارتباط بر قرار کنید.

خلاصه کلام اینکه، بهتر است در کنار این هیاهو و رنگ آمیزی های غرفه ها، مکانی ارزان (مثلا یکی از سالن ها) را در اختیار شرکت هایی که توانایی هزینه گزاف را ندارند، قرار داد تا آن ها هم بتوانند توانایی های خودشان رو ارائه نمایند و بهتر باز هدف خودشان رو پیدا کنند ، که این قطعا به نفع هر دوطرف هست و باعث رشد شرکت های نوپا می شود.

شب خوش، یا حق

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 4.0/4 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +5 (from 5 votes)

داستان یک مرد

نویسنده:
۲ آذر ۹۲

<فعلا نمی خوام از نبودن هام بنویسم تا انتهای مطلب>

سلام

این مدت (چندماه اخیر) به واسطه کارم با مردی آشنا شدم که مدت ها زیر نظر داشتمش ولی امروز به واسطه شنیدن گذشتش می خوام در موردش بنویسم…

در وصف این مرد باید گفت اگر چند نفر دیگر از این مرد در مجموعه ما بود، قطعا ما از بهترین های ایران و ایران جز بهترین های جهان در زمینه IT  می شد. این حرف من اغراق نیست، شک نکنید…

جدا از بحث های فنی باید در مورد روحیه این مرد براتون بگم، شرایطی که این مرد در آن بوده و رشد کرده قطعا برای هیچ کدام از ما قابل درک نیست! خیلی هم که صبور و سفت باشیم با دیدن چندین ناملایمت، دلسرد می شویم، و اگر دست از آن کار نکشیم، قطعا تلاش و انرژی قبل را هم برای پیشبرد کار ها نداریم…

ولی در عجبم از این مرد که چطور این ناملایمت ها، اون رو زره ای به عقب نَروند! بلکه بدون توجه به اطراف فقط به کار خودش و پیشرفت خودش و مجموعه تلاش کرده است، و اون هم چه تلاشی…!!! جالبه براتون بگم که حتی به خاطر پیشرفت مجموعه تحصیل در مقاطع بالاتر رو رها کرده.  تلاش فراتر از حد و زمان خودش و اثبات این فَرارَوی این که محصولات و خدماتی که کاملا به صورت یک نفره داشته، بعد از سال ها هنوز هم رقیب نداره! و جالب تر اینکه بدون داشتن هیچ چشم داشتی!

اگر بخوام زیاد به بحث فنی در مورد این مرد بپردازم، واقعا شخصیت والا این مرد نمایان نمی شد… در همین حد بگویم که در مقابل این مرد من دیگه صحبتی از برنامه نویسی نمی کنم و دیگه خودم رو برنامه نویس نمی دونم! قطعا شما هم در چند بر خورد اول به نتیجه من می رسید!

خلاصه این که این مرد، تقریبا اون چیزی که من روزی بودم، و می خواهم اینطوری باشم… تلاشم را می کنم و نتیجه را دیگران باید قضاوت کنند!

————–

این مدت نبودم، کجا بودم؟

این مدت که نبودم، نه که واقعا نباشم، بودم… گاهی می امدم مطلبی می نوشتم و حتی بدون اینکه در پیش نویس دخیره کنم، حدفش می کردم، چون هیچ وقت به دلم نمی نشست!

بهتره بگم من بودم، دلم با من نبود… اینکه کجا بود… باید بگم جایی نبود! و اون جاهایی هم که بود، جاهایی خوبی نبودند! بگذریم… به امید خدا باز می خوام بنویسم

البته از یه اتفاق خوب نمی شه به سادگی رد شد :) –>  آهای تو که این رو می خونی…، آره با خودتم ;)

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 4.0/4 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +4 (from 4 votes)

نعمت سلامتی

نویسنده:
۱۵ تیر ۹۲

بازنشر این مطلب در خبرگزاری فارس نیوز

———————————————————

* امشب توی مترو یه صحنه ای دیدم که من رو واقعا به فکر فرو برد… قطار توی ایستگاه امام خمینی (ره) ایستاد، آقایی وارد قطار شد از باسن به پایین را نداشت، بله درست شنیدید اصلا هیج پایی در این بدن نبود ولی عزت نفس و قدرت خارق العاده توی چهرش بود… تمام حرکتش با دو دست بود و خودش رو با دو دست جا به جا می کرد… لباس های بدی هم به تن نداشت ولی مشخص بود که از کار برگشته و لباس کار به تن داره…

*با همون مردانگی که داشت ، به سمت گوشه ای از قطار رفت، دستمالی از توی کیسه ش در آورد و پهن کرد و با دو پای نداشتش، نشست روی اون دستمال تمیز، مشخص بود که اون دستمال صرفا برای همین کار بود… دست کرد توی کیسش، یه جدول در آورد و شروع کرد به حل کردن جدول، بدون اینکه حتی به چهره متعجب دیگران نگاهی بکنه، کار خودش رو می کرد! برای خیلی جالب وقتی متوجه شد که فردی داره برای کمک کردن بهش نزدیک می شه، با اشاره ازش خواست که این کار رو نکنه!!!

 

* چند ایستگاهی همون جا جدول حل می کرد، تا اینکه کنار من صندلی خالی شد، از همان جا وسایلش رو جمع کرد و به طرف من امد… می خواستم برای بالا آمدن کمکش کنم… ولی شاید باورتون نشه به یه چشم به هم زدن خودش رو گذاشت روی صندلی و من هنوز هیران این مردانگی که توی چهرش بود مانده بودم… خدایا، بنده ای با این وضعیت جسمی تا این موقع کار می کنه، عزتش رو حفظ می کنه، دستش رو برای کسی درازنمی کنه… خدایا چی می خواهی به ما نشان بدی؟ چی رومی خوایی به ما اثبات کنی؟

 

* چند ردیف از جدولش مانده بود، جدول رو تمام کرد… کاغذ خودکارش رو جمع کرد، سرش رو گذاشت روی شیشه کنار صندلی و راحت خوابش برد…! تو تمام مدت می تونم بگم نگاهش می کردم و زیر نظرش داشتم ولی می تونم بگم حتی یک لحظه به من خیره نشد… واقعا نگاهی به خودم کردم، نگاهی به اون کردم، چندتا سوال از خودم پرسیدم… خدایا کار برای من سخت تره یا این بنده… کاری که من می کنم کاره یا این بنده… خدایا حواس من بیشتر بهت جمعه یا این بنده… و هزاران سوال دیگه

گاهی اوقات خدا چیز هایی رو به آدم نشون می ده، که حواسش به نعمت هایی که داره جمع بشه… نه از اینکه کار می کنه و زیاد کاره می کنه به خودش غره بشه و نه از اینکه توانایی انجام هر کاری رو داره

خدایا یه طور دیگه شکرت (بخوانید)

 

این متن رو نوشتم که یه چیز نوشته باشم، ولی اونی نیست که تو دلمه…

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.3/4 (7 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 8 votes)

سربالایی

نویسنده:
۷ تیر ۹۲

سلام

خیلی سخته بخوایی یه حرفی رو بزنی که هم یه چیز هایی رو بگی، هم یه چیز هایی رو نگی، هم یه جوری بگی که عده (قلیل) برداشت بد نکنند و هم دلت راضی شده باشه که حرف دلت رو زدی!

خیلی وقته که نمی نویسم و خودم اولین نفری هستم که از این ننوشتن ناراحتم، چون حس می کنم در گیر یک سری مثال حاشیه ای شدم (که شاید هم بهتره بگم غرق شدم) که دیگه نوشتن که برام روز بهترین هم دم بود، تبدیل شده به سخت ترین موضوع فکریم.

تو مطلب قبلی که بر می گرده به حدود یک ماه پیش وضعیتم رو گفتم… تو این مدت تصمیم های زیادی گرفتم ( که خیلی هاش عملی نشد) خیلی کار ها برای بهتر کردن اوضاع کردم ( که نکردنشون بهتر بود) ولی همیشه یه چیزی کم داشت… اون یه چیز هم خوردن سر به سنگ!

چطوری بگم که گفته باشم آخه :( یعنی همیشه آدم انگیزه کاری رو داره و علم به صحت اون کار هم داره ولی دستش به اون کار نمی ره، چون وقتی خودش رو با وضعیت ایده آل مقایسه می کنه، می بینه از اینجا تا اونجا خیلی راهه و رفتن این راه سربالایی رو می سپاره به زمان دیگه… همه این ها تا زمانی که سرش به سنگ نخورده باشه!!! ولی وقتی سرش به سنگ خورد دیگه اون راهی رو که براش خیلی سخت بود، به قیمت جوونش هم که شده می ره…

نقطه عطف این روز های من (و شاید سنگ من) ، مسافرت به مشهد الرضا بود…

بیشترین کاری که من توی حرم امام رضا(ع) انجام می دم ( شاید بیشتر از عبادت ) فکر کردنه، فکر در مورد آینده ، فکر در مورد برنامه ریزی، فکر در مورد هر چیزی که دوست داشته باشم… اصلا عاشق اینم که بشینم توی حرم، فکر کنم،( با صاحب حرم) دردودل کنم و ازش کمک بگیرم و برای آیندم تصیمیم های عاقلانه بگیرم.

این بار توی حرم وقتی خواستم پرونده اعمالم رو ورق بزنم (مخصوصا شبی نزدیک به شب قدر، شب نیمه شعبان) دیدم که واقعا (نسبت به قبل) چیزی ندارم که بخواد پروندم رو سنگین کنه، و اون پرونده ای (نامه عمل خودم) که همیشه باهاش صفا می کردم و به آقا نشون می دادم نبود. :( :( :(

و اون موقع بود که به خودم گفتم : ( آقا امیرحسین داشتیم …! این رسمش نیستا…؟!)  نمی دونم چرا حس کردم دیگه واقعا سرم به سنگ خورد که حتی با تمام وجودم حسش کردم!

ترسم از اینکه شما الان فکر کنید من چه گناه هایی انجام دادم که الان اینقدر از نامه عملم پشیمونم… نه من اصلا گناه بزرگی مرکب نشدم که بخوام از اون پشیمون باشم… پشیمونی و گردن کج فعلی من فقط به خاطر مقایسه خودم با قبل هست، فقط همین

یعنی توی اون بره از زمان ( ونه وضعیت فعلی) فکر می کردم این من نیستم که بر اوضاع و احوالات سوارم، و حس می کردم این دست روزگاره (بد و سیاه) که داره من رو به هر سمتی که دلش می خواد می کشونه… حس می کردم وا دادم و بند آب دادم… حس می کردم من توی زندگیم و گذر زمان بی تاثیر شدم…

ولی حالا دیگه تصمیم دارم ( با توکل کامل به خدا) دیگه اینطوری نباشم و خودم، خودم (امیرحسین سابق) باشم و بتونم انطوری که توی اهداف بلند مدت خودم داشتم پیش برم و هیچ احدی (چه شی چه فرد) نتونه من رو از راهم خارج کنه!

خدا رو شکر می کنم با اینکه سرعتم کم  شد ولی راهم گم نشد

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 4.0/4 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +5 (from 5 votes)

بُره از زمان

نویسنده:
۲۷ اردیبهشت ۹۲

در این مدت در بُره ای از مان قرار دارم که نمی دونم چی شد که بهش رسیدم… البته قسمتیش هم تقصیر خودم بود و قسمتی هم بد روزگار!

البته به قول بعضی ها، این چیز ها توی زندگی همه هست و باید این دوران رو گذروند ولی من این اعتقاد رو ندارم، چون این ماییم که آینده رو می سازیم و در هر وضعیتی که هستیم حاصل رفتارهای گذشته ماست.

این که الان تو چه وعضی هستم خیلی مهم نیست، مهم تر اینکه که باید زودتر یه فکری برای خارج کردن خودم از این وضعیت بکنم.

می خوام تمام تلاشم رو بکنم که این بُره (خواسته و یا ناخواسته) کوتاه بشه و به وضعیت معمولی برگردم! همون وضعیتی که هم خودم و هم دیگران و هم خانواده ازم انتظار دارند!

برای این کار باید چندتا تصمیم بگیرم…

نمی گم تصمیم بزرگ، چون اگر صفت بزرگ رو روش بگزارم انتظارم از خودم می ره بالا و به خاطر این کارهای بزرگ ، انتظارات دیگه از خودم دارم (عمرا اگه فهمیده باشید چی گفتم(!)) منظورم اینه که حالا که تو تونستی این تصمیم بزرگ رو عملی کنی، می تونی فلان کار رو بکنی ( اصن توضیح ندم بهتره!)

ولی این کار رو می کنم، چون می دونم وضعیت فعلیم، مستقیم بر روی آینده تاثیر داره!

—–

بعضی های به من می گند چرا دیگه نمی نویسی و یا کم می نویسی:

راستش موضوع اصلا بی حالی و کم توجهی نیست ( موضوع بالا هم بی تاثیر نیست)! نمی دونم چرا دیگه اون احساس قبل رو به دفتر خاطراتم ندارم… دفتر خاطراتی که خیلی نام و نشانی ازش نبود و  جر معدود رهگذارنی و آشتایان خواننده ای نداشت را بیشتر دوست داشتم!

البته حالا هم خیلی دوستش دارم و هم دمم هست و خواهد بود… ولی موضوع اصلی اینه که یک سری ها، از منظری به من و دفتر خاطراتم نگاه می کنند که من خیلی نمی پسندم! (اصلا دوست ندارم برای آن عده مطلبی بنویسم)

 

خلاصه اینگه باید به دنبال دکمه ریست خودم باشم!

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.6/4 (7 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +7 (from 7 votes)

ارغوانم دارد می گرید

نویسنده:
۹ اردیبهشت ۹۲

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابي ست هوا
يا گرفته ست هنوز؟
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آسماني به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
ارغوان
اين چه رازي ست که هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
ارغوان ارغوان
تو برافراشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
تو بخوان، تو بخوان، تو بخوان

این روزها فقط این شعر رو زیرلب می خونم...
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.8/4 (8 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +7 (from 7 votes)

آقایان زرنگ!

نویسنده:
۳ اردیبهشت ۹۲

دیشب داشتم توی بلوار میرداماد قدم می زدم، ترافیک نیمه سنگینی ضلع جنوبی بود…

همه هم داشتند به  آرومی مسیر رو ادامه می دادند و هر کسی توی ترافیک مشغول کاری بود، تا اینکه …

صدای آمبولانس بلند شد، آمبولانس با صدای بلند آژیر می کشید و از ماشین ها می خواست که برند سمت راست ، واقعا آدم ها با فرهنگی رو دیدم که خیلی سریع راه رو برای آمبولانس باز می کردند.

آمبولانس هم با سرعت راهش رو ادامه می داد، و همون طوری که همه ما تا حالا دیدیم ، برای پشت آمبولانس رفتن ، بین آقایان زرنگ دعوا بود…!

واقعا توصیف این صحنه سخته …

به خاطر پیچیدن یه ماشین جلوی آمبولانس ، آمبولانس مجبور شد ناگهان ترمز کنه ، حالا شما ببینید تکلیف پشت سری ها چیه!؟

یه پراید با چنان سرعتی با عقب آمبولانس بر خورد کرد که حدود نیم متر جمع شد!!! ولی درد اینجا نیست… درد اینکه که دیگه حتی در عقب آمبولانس باز نمی شد! یه سری آدم، عقب آمبولانس از ترس و از درد فریاد می کشیدند و در باز نمی شد!

خیلی ها کمک کردند، ولی نشد! راننده آمبولانس ترجیح داد با همون وضع بره تا بیمارستان و اونجا برای باز کردنش فکری بکنند!

حالا خوبه آقا پراید سوار، خودش کمربند داشت و نیازی به آمبولانس نداشت :( ولی اون هایی که نیاز به آمبولانس داشتن چی!

حرفم اینجاست … چرا من و امثال من رعایت مردم و حق الناس رو نمی کنیم! چرا فکر می کنیم فقط خودمون زرنگیم؟! چرا فکر می کنیم بقیه بلد نیستند و یا حالیشون نیست این رفتار ها رو بکنند!؟

واقعا چرا ما اینطوری فکر می کنیم! واقعا حق می دم به خودمون که بشینیم برای چنین رفتارهایی که انجام می دیم (زار زار )گریه کنیم!!!

مایی که ادعای فرهنگ و تمدن می کنیم چرا!؟ خب معلومه با وجود چنین رفتار هایی ، سال های سال باید بشینیم و فرهنگ غرب (غار نشین ) رو نگاه کنیم و حسرت بخوریم!

می خوام بگم داداش من، اگر می بینی کسی بین ماشین خودش و ماشین جلویی فاصله ایجاد کرده،مطمئنا برای شما جا نگرفته، می خواد فاصله ایمنی رو رعایت کنه!

 

کاش این تلنگری باشد...
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.7/4 (9 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +10 (from 12 votes)

سرت رو بالا بگیر مرد

نویسنده:
۳۰ اسفند ۹۱

الان که دارم این مطلب رو می نویسم ساعت حدود 4 صبحه و همین الان از پای تلویزیون بلند شدم.

داشت تکرار برنامه نود پریشب رو نشان می داد ، مصاحبه با مهدی مهدوی کیا!

برای تمام دقایق این  مصاحبه اشک ریختم و دیدم که چطوری ما به دست خودمون ” نخبه کشی” می کنیم!

مهدی مهدوی کیا برای من واقعا یه اسطورست … اسطوره اخلاق … اسطوره صبر در سختی …

یادم نمی ره داشت توی بیه برنامه تلویزیونی ( فکر کنم 90 ) در مورد سختی هایی که در المان داشته می گفت ، واقعا از اون داستان درس گرفتم

اون به هممون یاد داد که چطوری اینقدر خوب باشی که مخالف ها و دشمن ها هم تحسینت کنند … به این می گند غرور ، مردونگی

یعنی حرف نزنی و خودت رو ثابت کنی … جوری کار کنی که هیچ کس نتونه خوب بودنت رو انکار کنه…

ولی درد بزرگتر جای دیگست … درد بزرگ ما اینه که یه اسطوره ورزش کشور  ما دم از رفتن می زنه … خیلی محکم و می گه :

می رم جایی که مردم اگر آدم رو دوست دارند واقعا دوست دارند و اگر هم دشمنی دارند در مقابلت ، به خودت می گند

نمی دونم مقصر کیه ؟ ماییم ؟ مسئولینند ؟ … ولی جا داره از این درد زار زار گریه کنیم!

حق مهدی مهدوی کیا این نبود که اینطوری از فوتبال خارج بشه … شاید حالا بشه بهش حق داد که کاپ و مدالش رو توی همون آلمان بگذاره….

خیلی سخته … خیلی سخت :(

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.5/4 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

سال نو مبارک

نویسنده:
۲۹ اسفند ۹۱

الان که دارم این مطلب می نویسم کمتر از 18 ساعت مانده به آغاز سال 1392 و در در اوج درق و دورق و سر و صدای چهارشنبه سوری هست!

سال 91 هم با تمام خوبی و ها بدی هاش داره تموم می شه و یک سال دیگه از عمر ما کم شد… در کل برای من سال بدی نبود ( هرچند تمام روز های خدا خوب و قشنگ هستند )

ایشالا که بار تجربه این سال رو برداشتیم و با هاش سال جدید رو شروع کنیم ، انشاالله سال آینده سراسر امید و پیروزی و افتخار و ارامش برای همه ایرانی ها باشه.

برای همتون دعای خیر دارم

نوروز

سال نو مبارک

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.3/4 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

من کجام

نویسنده:
۲۱ اسفند ۹۱

من توی زندگیم لحظات سخت، کم نداشتم، و عادت هم ندارم توی همان مدت در موردش با کسی صحبت کنم    ، البته شده خاطره ان روزها رو بعدا تعریف کرده باشم (اولین روز های دوران راهنمایی … )

ولی حالا احساس می کنم که دیگه توانم مثل قبل نیست… البته توانم هست بلکه بیشتر هم شده ولی اینقدر تصمیم های اشتباه پشت سر هم جمع شده که حالا درست کردن آن ها برای خیلی سخت شده

الان که به اینجا رسیدم و توی اوج فشار روحی و فکری هستم … فکر می کنم خیلی از تصمیم های اشتباهم به خاطر اعتماد به نفس بیش از حد ( یا شاید غرور ) بوده ، به خاطر اینکه خودم رو از بقیه هم رده ای هام جلو تر دونستم و هیچ وقت نخواستم توی جایگاه همرده هام باشم

البته برای این جلو تر بود ن خیلی تلاش کردم … و مشکلم از اینجا شروع شد که منِ زیاد خواه به یک دفعه تلاش هام قطع شد…

دقیقا مثل یه گروه کوه نوردی که یک نفر می خواد خودش رو از بقیه جلوتر نشان بده و تمام انرژی رو می گذاره و بالا می ره … ولی این رو نمی دونه  اگر لحظه ای سرعتش رو کم کنه از اون بالا سقوط می کنه!

اراده خوبی برای انجام کار ها داشتم…  قافل از اینکه همیشه اراده ها نباید در راستای انجام شدن باشه ، بعضی وقت ها باید تمام اراده، باید برای انجام نشدن جمع بشه … این، اونجایی که آدم توی غرورش متوجه نمی شه چون در اون لحظه همه چیز رو می خواد!!!

الان اکثر همرده ای ها دارند راهشون رو آروم و پیوسته به سمت بالا ادامه می دند و من از بالا سقوط کرده رقم سر بالا کردن را ندارم چه برسه به بالا رفتن

اینها همش درس های زندگی که آدم باید یادش بمونه    چون می گذرد غمی نیست! نمی خوام بگم کم آوردم

 

دوست داشتم می شد این متن رو با بنفش تیره نوشت ، تا شاید متوجه بشید الان حال و هوای من چه طوریه

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.7/4 (6 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 5 votes)

دوباره می نویسم

نویسنده:
۲۸ بهمن ۹۱

سلام به همه دوستان عزیزم

حدود 50 روز از مطلب قبلی گذشته و حالا کم کم دارم حس می کنم که کمی به اون چیزی که می خواستم نزدیک شدم! نه بیشتر …

می نویسم ، دوباره توی این دفتر خاطراتم می نویسم

توی این مدت ، در بعضی از روز ها اینقدر سرعت زندگی زیاد شده بود که حتی از فکر در مورد گذشته و آینده در می موندم و باید در لحظه تصمیم می گرفتم … با همه خوبی ها و بدی ها گذشت ( همش شد خاطره و تجربه )

ممنونم از همه اون هایی که توی کامنت ها احوال پرس من بودند … کسانی که من بهشون می گم خواننده خاموش، که خیلی برام عزیز هستند و دوست دارم که بازم حرف دلم رو باهاشون در میان بگذارم

ظرف امشب و فردا کامنت ها رو با جواب ها منتشر می کنم

یا حق

29 بهمن / 20 دقیقه بامداد

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 2.8/4 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

نویسنده:
۱۰ دی ۹۱

نمی دونم این اطلاع ثانوی کی بشه ؟! شاید دیگه هیج وقت اطلاع ثانوی نرسه!

امروز یه تلنگری خوردم،  که خیلی نیاز به فکر داره.

تا به ثبات نرسم ، نخواهم نوشت

موفق و موید

10 دی 1390

23:58

————————————————————————————————————–

بعد نوشت:

همچنین تا اطلاع ثانوی کامنت ها منتشر و پاسخ داده نمی شود.

اما خوانده می شود

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/4 (6 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

کلاس مجرد ها

نویسنده:
۴ دی ۹۱

کلا دیروز، روز خوبی بود چون چند تا اتفاق جدید برام افتاد

**صبح که توی صحبت با استادم ، تونستم متقاعدش کنم که من می تونم کاری که در نظر داره رو انجام بدم و حاضرم یه پروژه 20 نمره ای براش انجام بدم :)

تا جایی که استاد بهم گقت بیا با هم همکاری کنیم(!)

**ولی اتفاق های جدید دیروز ،توی تالار ایوان شمس افتاد ، کلاس مجردها (جلسه 33) استاد شهاب مرادی.

کلاس با یه خبر از بازتاب صحبت های استاد مرادی در مورد سریال کلاه پهلوی شروع شد و به سمتی رفت که کل کلاس شروع کردند به نقد کردن جامعه پزشکی! (اینکه بحث از کجا به اینجا رسید بماند )

تعداد زیادی از بچه ها توی موضع های مختلف از پزشکان دفاع یا نقد کردند ، ولی واقعا شنیدن بعضی خاطره ها از برخورد های بعضی پزشکان واقعا دردناک بود! در حدی که یکی از بچه های از خاطره قطع شدن دست دوستش تعریف کرد، و تعریف کرد که توی چندتا بیمارستان خیلی جواب های سردی شنیده! می گفت دکتر های جلوی روی دوستم بهش می گفتندکه دیگه این بنده خدا می میره و از دست ما کاری بر نمیاد!

خیلی برام سنگین بود که چرا باید بعضی از آدم ها (دکتر ها و پرستار ها) مردن و زنده موندن آدم ها اینقدر براشون یکسان شده که خیلی راحت توی چشم طرف نگاه می کنند و می گند( کاری از دست ما بر نمیاد و شما می میری )

من نظری ندادم ،چون فکر می کردم خیلی از دوستان هم فکرم نظر من رو گفتند ، به نظر من تمام دکتر ها آدم های بدی نیستند ولی واقعا توی این صنف آدم ناوارد و بی انصاف کم نیست!!!

ولی وسط بحث یه مهمان عزیز به جمع ما اضافه شد ، فرزاد حسنی (مجری رادیو و تلویزیون)

یعنی می خوام بگم تمام خاطرات دوران نوجوانی با برنامه کوله پشتی برام زنده شد! واقعا روز های خوبی داشتیم با برنامه کوله پشتی.

به نظر من فرزاد حسنی جز اولین آدم هایی بود که خرق عادت کرد و با یک ظاهر جدید (شلوار لی، پیرهن روشن،…) توی تلویزیون از شهدا ، رهبری و امام صحبت می کرد! یادمه اون موقع ها خیلی انتقادات بهش بود که چرا این آدم رو با این سرو وضع و با این ابرو می آرید توی تلویزیون(!) ولی جز اولین آدم ها بود!

شاید می خواست با این رفتارش بگه که آدم می تونه هم خیلی عاقل و مذهبی و پایبند باشه و صرفا ظاهری شبیه یک سری آدم ها هم نباشه!

حتما من رو می بخشید که به دلیل ضوابط نمی تونم بگم توی کلاس چه گذشت ، ولی در همین حد بگم که قسمت زیادی از وقت کلاس ، به نقد شدن و گرفتن پاسخ از آقای حسنی گذشت!و چه پاسخ هایی …!

واقعا آقای حسنی دارای فن بیان فوق العاده ، دایره کلمات وسیع ، و زبانی شیوا هستند و من تقریبا از تمام پاسخ هایی که به جواب نقد ها دادند، راضی شدم!

( ولی به نظرم یک سری نقد ها غیر منصفانه و سلیقه ای بود، یعنی چون طرف سلیقش یه چیز دیگست، می گفت شما -فرزاد حسنی- هم باید این طوری باشید که من خیلی دوست نداشتم ، ولی باز هم چیزی نگفتم تا بحث منحرف نشه)

من یه ذهنیتی در مورد فرزاد حسنی داشتم (که انصافا ذهنیت بدی نبود ) ولی حالا یه طور دیگه برنامه هاش رو می بینم ، چون فهمیدم صحبت هایی که می کنه فلبداه نیست و یه  مطالعات قوی پشت صحبت هاش هست!

کلا کلاس دیروز اینقدر برام جالب و جذاب بود که الان توی دفتر خاطراتم یه برگه بهش اختصاص دادم :)

** اتفاق جدید و جالب دیگه ، دیدن اولین فیلم سه بعدی توی سینما بود (همون تالار ایوان شمس)

اول براتون بگم که بلیط یه فیلم سه بعدی توی تالار ایوان شمس 7500 تومان که فیلمی حدود یک ساعت و نیم نمایش می دهند (البته بگذریم از سانسور های زیاد و ضایع :-))

کلا تجربه خوبی بود! این فیلمی که ما دیدیم در مورد قار نوردی و غواصی بود ، و چون ما هم قبلا غواصی رو تجربه کرده بودیم برام خیلی جالب و جذاب بود!

البته باید بگم که حالا که اسم سه بعدی روش گذاشتند ،انتظار معجزه نداشته باشید! در همین حد که بعضی از تصاویر از زمینه کنده شده اند (که این هم چیز کمی نیست و خیلی باحاله)

اگر وقتش رو دارید برای یک دفعه ( و شایدم بیشتر از یک دفعه ) می ارزه

—————————————————————————————————————-

بعد نوشت : ثبت نام دوره سوم کلاس مجرد ها

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 2.9/4 (8 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 8 votes)